سکوت
سبزدلان
این روزهام!
من به بی سامانی ،
باد را می مانم .
من به سرگردانی ،
ابر را می مانم .
من به آراستگی خندیدم .
من ِ ژولیده به آراستگی خندیدم .
سنگِ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت .
قصه ی بی سر و سامانی ِ من ،
باد با برگ درختان می گفت .
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم .
|+| نوشته شده توسط نیما در و ساعت 11:17 |


